عشق و محبتم به یاران
سوالی درذهن دوستان است
بار هاو به مراتب
از من پرسیده اند
تو با او چه نسبتی داری؟
گرمای تابستان کنار دریا
تابش آفتاب مرا در آغوش می فشرد
برهنه به آفتاب عشق میورزیدم
نگاه های اطرافیان سوال بر انگیز بود
هر چند همه خود عاشق بودند
اشارات به تعجبم وا میداشت
دوستی از راه رسیده کنارم نشت
از نگاهش خواندم که مانند همه گان
با شک و تردید ازمن می پرسد
ظریفی!
تو با آفتاب چه نسبتی داری؟
تا بستان شهر تامپره کشور فنلاند

محبت را چه رازی نهفته است!؟
تجدید صفحه ویا نوشتن گذاشتن پیام دوستان همدل است که همیشه دل مشغو لیت های من است.
آنگاه که دوستی در پیام مینویسد و به سراغ نوشته اش میروم شاعر میشوم.
پیام از شاعرهء گرانقدر وطن (مهر انگیز ساحل)را درج پیا م خانه دیده طبق معمول وبلاک شانرا گشوده نوشتهء زیبای شان را بخوانش گرفتم.
http://www.mehrangeez.blogfa.com/
هنگام نوشتن پیام مبنی بر همان نوشتهء شان در اخیر متوجه شدم که منظوم خطی از جنس شعرحک شد که عین نوشتهء منثور ساحل عزیز است آنرا بدون ثبت کاپی کرده بجای آن پیامی دیگر ثبت کامنت شان نموده و وعدهء بروز نوشته را در صفحهء وبلاک تلا وت اشک دادم که اینجایش مینویسم.
ای اشک برون آ که ز طوفان تو مستم
غر قاب خیالم تو بده باده بدستم
آنگاه به گریبان من آ ویزو بدادم
یکدم برس آخر که گرفتار تو هستم
بس شکوه ازین مردم دنیا به تو کردم
تو شاهدی، که من دل کس را نشکستم
خود بس که شکستم زبیداد جفاها
چون شیشه ازین سنگ زمان هیچ نرستم
افسرده دلم جغد شبم خانه نشین است
و یرانهء دل بام ندارد و نرستم
درزندگی خویش نشاطی نگزیدم
بارنج زمان دلهره گیهاست به هستم
فر یاد که سر کر ده ام ازاین دل ناشاد
در ماتم دلها همگان خسته نشستم
حیف است اگر شاخهء یک غنچه بسوزد
تا آتش دل همچو تنور است به شستم
آهنگ زمان گوش فلک خسته نسازد
ای ناله برون شو که به بینند الستم
خواهم که کنم فرش زمین ماه وستاره
خورشید کف پات شوم تادم هستم
شهر تامپره کشور فنلاند روز پنجشنبه حضرت ظریفی
سلام از سرارادت بدوستان! 
نماند ناز شیرین بی خریدار
اگر خسرو نباشد کوهکن هست
سپاس ازدوستانیکه با تشریف آوری درتجلیل سالگرد برمن منت گذاشته
توسط ایمل هم چنان در تماسها دوستان عزیز که به وبلاک دسترسی نداشتند
اطلاع حاصل و با تبریک گویی شادم نمودند.
http://www.nawaedil.blogfa.com/
سپاسگذار ورجاوند سلیمان دیدار شفیعی رسالتمند آگاه شاعرو دکلوماتورجوان کشور.
نوشتهء جدید این صفحه برمیگردد به۱۳سال قبل، خا طرهء از زندگی به شهر کابل
کشورعزیزماافغانستان.
امواج خروشان زندگی گاه درغرقابم سپرده، گه برسنگ های ساحل کوبیده، زمانی بر مسند قدرت واعزازم نشانده بدین منوال به گفتهء شاعر:
هزار دل شکند تا یکی درست کند فلک سلیقهء شاگرد شیشه گر دارد.
زمانی به خوشی های زود گذر تکیه زده که گویی خواب وخیالی بیش نبوده اند.
یادخاطرهء ازلیلا همسایهء ما درمکروریان سوم بلاک ۱۵۴شهر کابل مرا سخت می آزارد
لیلای که در بحران جنگ دهشت ووحشت تنظیم های جهادی بخاطر زنده ماندن خود وسه فرزندش محتاج کمک بود. لیلا شاهد بود که دختری بخاطر حفظ عصمتش هنگام تعرض
قوماندان پوستهء مجاهدین خویشتن را ازمنزل بلاک بزیر انداخت و جان سپرد.
لیلا شاهدبود که مردمی به خاطر حفظ جان، عصمت ننگ وناموس توان زیستن را ندارند و ترک یار ودیار میکنند او این توان را نداشت.
لیلای که به خاطر نگه داشت عزت وعصمت دو دخترش سمیرا وعلی حاضر به قربان شدن بو.
علی نام دختر لیلا بود نه پسرش ولی لیلا با تغیر نام ولباس فر زندش را برای همه کس پسر معرفی میکرد تا از تعرض نا پاکان مصئون بماند.
نام دخترانهء علی را کسی نمیدانست جز خود لیلا، سمیرا ونعیم فرزند خورد سال لیلا بودند.
خانهءلیلارا درکارتهء نو به تاراج برده بودند و حتی لحافی برای پوشش نداشت.
لیلا صرف یکی از هزاران قربانی جنگ های تنظیمی بود که پناگاهی میجستند
ندانستم چگونه شده بود که لیلا با فرزندانش پارتمان جوار مارا مسکن گزین بود.
لیلا سواد داشت، لیلا می اندیشید، و لیلا صادق و پاک بود اما مجبور.
مجبور به خاطر فر زندان معصومش. ورنه این جسم متحرک که روحش در گرو
زندگی فر زندانش بود روز های قبل مرده بود.
لیلا بار ها در خفا اشک می ریخت وزا نوی غم در بغل گرفته بود .
یادم هست روزی همسایهء بلاک ما که عروسی داشت در آن محفل همهء
همسایه ها باهم جمع بودیم،
لیلا رقصید ، خندید وبا شادی دست هر یک راگرفت امادردل
اندوه های زیادداشت واشک ها در چشمش حلقه بسته بودند.
فر زندان لیلا منتظربودند نان چه وقت صرف میگردد تا بعد وقت ها گوشت را به بینند یاشاید لقمهء را از گلو فروببرند.
همسایه ها بیشترین لیلا را بدنام وبد کاره میشناختند پهلوی هر کسی که می نشست زن های همسایه ازان دو ری میکردند.
گاه با اشاره ها وپوزخند ها حرف های نیش دار وطنز آمیز نثارش میکردند
اما لیلا با خنده پاسخ میداد.
خانمم میگفت: چرا پسرم شفیق را دوست دارد وبدو مهر میورزد
لیلا فرزندم شفیق را مانند پسرش دوست داشت چون در هنگام مصایب کمکش میکرد یکی دوبار سرسری روی همین موضوع بین مادر شفیق ولیلی گفتگو های شد که من وساطت کردم.
لیلارا حتی عدهء بعد از استفاده وارضاع تا باری دیگر که محتاجش باشند روسیپی و هر زه میخواندند و خویشتن را پاک و صادق، هرچند لیلا روسپی نبوده ومحتاج ترین بود.
لیلا درون سینه اش قلبی داشت، قلبی عاشق که بخاطر محبت مهر راستین، صفا و دوستیها می تپید،
او بارها قسم یاد کرده بود که شفیق فرزند اوست.
اینک بیاد آن لیلای که نا رسیده به پای بید مجنون خشکید و ..........
روز گاران مهیب
جورو بیداد زمان
زیکی کیسهء زر
از دگر خانه وده
وزیکی مرد فقیری لب نان
از یکی عصمت ،شرم و عفت
به چپاول بردی
شب دوشین پسرم گفت
شاهد بودم
اشک در چشم زن همسایه
کلبهء بی همه چیزش
همه خاموشی بود
لیلا
ازبیکسی ودر بدری می نالید
طفلک معصومش
هر زمان گریهء پی در پی داشت
این زن
نام مردانهء بر دخترخودبخشیده
تا حفظ کند عصمت او عفت او
همه روز
رخت مردانه بدو میپوشد
نام او مانده علی
علی
گاه روی سبزه
گاه هم در بغل همسایه
گاه در محفل ساز و آواز
خوش وخندان به همه میجوشد
آه!
تقدیر و زمان
به ستوه آمده ام
داد از دست تو باید کردن
بیشتر اهل بلاک
وبسی مردم همسایهء ما
همگی طعنه زنند
ز هرخانه ،هرزینه و ازهر منزل
حرف سرگوشی زنهای بلاک:
توبه بین
اوجه سیل کو
او خدا توبه مه باشه
و به انگشت اشارت به زن بی کس و بی یارو پناه
یکی
ازموتر استاده به همرای علی
یکی از دامن و پطلون سمیرای جوان
کسی از تونی و آرایش عطر لیلا
یکی از رفتن لیلا به فلان جای وفلان
خوشترین سر گو شیست
های ای مرد هوسباز دغل
صاحب عزت سرمایه و ننگ
صاحب نام ونشان و ناموس
پول تو منصب مکنت تو
به تو این نام ونشان بخشیده
ورنه ناکس تر ازین لیلایی
نا کسان هرزه درایان پلید!
شما یان چه کسید؟
با چنین لعن، چنین طعن وچنین مسخره گی
قصهء لیلا را
همه جا میگوئید وبخود میبالید
و چنین پندارید، ز اسرارشما
هیچ کس آگاه نیست
چنین نیست مپندارید هان
اگر زشت بود لیلایم
همه تان زشت تر از لیلا ئید
مکروریان سوم کابل 3/11/74
حضرت ظریفی

مخمل ناز گلایی تو شمیم بركه هایی
مهربون و بی ریایی كاش بدیدنم بیایی
صبح روز انتظاری عاشقی و بی قراری
به دلم افتاده شاید خبرای تازه داری
خبرای دور و نزدیك توی آسمون تاریك
شوق دیدن تو هر شب توی كوچه های باریك
پر قصه پر رازی پر غرور و بی نیازی
توی لحظه های شیرین نكنه تنهام بذاری
فصل دل سپردن من زیر بارون ستاره
جایی كه دلم دوباره باز هوای تو رو داره
مخمل ناز گلایی تو شمیم بركه هایی
مهربون و بی ریایی كاش بدیدنم بیایی
صبح روز انتظاری عاشقی و بی قراری
به دلم افتاده شاید خبرای تازه داری
خبرای دور و نزدیك توی آسمون تاریك
شوق دیدن تو هر شب توی كوچه های باریك
پر قصه پر رازی پر غرور و بی نیازی
توی لحظه های شیرین نكنه تنهام بذاری
فصل دل سپردن من زیر بارون ستاره
جایی كه دلم دوباره باز هوای تو رو داره
مخمل ناز گلایی تو شمیم بركه هایی
مهربون و بی ریایی كاش بدیدنم بیایی
صبح روز انتظاری عاشقی و بی قراری
به دلم افتاده شاید خبرای تازه داری
انتخاب وبلا ک ماه خرداد--کلک کنید
چی صدا کنم تو رو
تو که از گل بهتری
کاشکی بد بودی عزیزم
میشد از یادم بری
کاشکی دل سنگ بودی
تا که دلتنگ نبودم
کاشکی بد بودی تا من
این همه یکرنگ نبودم
تو به عاشقانه خوندن منو عادت دادی
تو با خوبیات آخه منو خجالت دادی
چی بگم هرچی بگم از خوبیات کم گفتم
با تو از شادی و بی تو همش از غم گفتم
بگو چه فایده داره
که تو خوبیو ولی
من به سرزمین دلتنگی تو تبعیدم
تو چیکار کردی که من
از همه دنیا بریدم
تو چیکار کردی که من
از همه دنیا بریدم
چی صدا کنم تو رو
تو که از گل بهتری
کاشکی بد بودی عزیزم
میشد از یادم بری
چی صدا کنم تو رو
تو که از گل بهتری
کاشکی بد بودی عزیزم
میشد از یادم بری
چی صدا کنم تو رو
چی صدا کنم تو رو
تو به عاشقانه بودن منو عادت دادی
تو با خوبیات آخه منو خجالت دادی
چی بگم هرچی بگم از خوبیات کم گفتم
با تو از شادی و بی تو همش از غم گفتم
بگو چه فایده داره
که تو خوبیو ولی
من به سرزمین دلتنگی تو تبعیدم
تو چیکار کردی که من
از همه دنیا بریدم
تو چیکار کردی که من
از همه دنیا بریدم
چی صدا کنم تو رو
تو که از گل بهتری
کاشکی بد بودی عزیزم
میشد از یادم بری
کاشکی دل سنگ بودی
تا که دلتنگ نبودم
کاشکی بد بودی تا من
این همه یکرنگ نبودم
چی صدا کنم تو رو
تو که از گل بهتری
کاشکی بد بودی عزیزم
میشد از یادم بری
چی صدا کنم تو رو
تو که از گل بهتری
کاشکی بد بودی عزیزم
میشد از یادم بری
چی صدا کنم تو رو
چی صدا کنم تو رو.


تــو مـعـنــای یــک احـســاس قـشــنـگــی
بـــه مــثـــل آرزوهـــا رنــگ رنــگــی
طــلـــوعــی در غـــروب بـــاور مـــن
حــیـاتـــم را بـهـار شــوخ وشــنـــگی
-------------------------------
تحمل کرده ام هرچند در تو انتظارم را
به راهت ریختم ازصدق دل دارو ندارم را
سرود سینه ام رازتپشها موج محزون است
و پهلویم تهی از توست دیری شد کنارم را
منم آن صفر بی مفهوم در بعدی که میدانی
به باور کی گرفتی هیـچ دانستی شمارم را
فغـان و اشـکُ آه نـیـمه شـبـهایم ندانستی
دمـی دانـی کـه بازآیی به بینی انتحارم را
شهامت عشق را درمحضر رسوا کند اعدام
تو کی باورکنی نا زک بدن رمز شعارم را
برای وعـده هـا دل واپــسم شـاید نـمـی آیـی
د لم را پس مـده، امـا مـزیـن کـن مـزارم را
روزیکشنبه، ساعت ۴ و۳۷ صبح، شهر تامپره کشور فنلاند

روز ما در
طفلی به گریه گفت در آ غوش مادرش
زین بیر وباربهر چه فریاد میکنی؟
خیرات وصدقه بهر چه خواهی برای من
با هیچ وپوچ خاطر خود شاد میکنی
****
مادر شنید قصهء کودک نگفت هیچ
اشکی زدیده ریخت به دامن نگاه کرد
در خاطرات تلخ غم اندود خویشتن
بس لحظه ها گذر به تبسم وآه کرد
****
با غصه های مادر وفر زند راز گو
اشک زمان به دامن صبح چمن چکید
*بقال کوچه بست دکانش قریب شام
*درشهر وده سکوت به رگ های شب دوید
****
پرسی که تیره روزی وابهام در کجاست؟
وین روز بی فروغ به غربت فزون تر است
آ غوش گرم مادر میهن بهشت ماست
این جا بهشت نیست ولی روز مادر است.
حضرت ظریفی کشور فنلاند دیار غربت شنبه۱۰/۵/۲۰۰۸

در جهان نیروی کار کارگر سازنده است
دوست دارکار تفسیر جهانرا زنده است
قدرت ابداع پامال جداییها مبا د
زندگی بزم قمار چال را با زنده است
گر نباشد کارگر ابزار حرفی بیش نیست
قدرت سرمایه زنجیری بدان افکنده است
وصف از با زوی پرکار و توانای خوش است
نفرت از بیمایگان یا بهره کش زیبنده است
بزم های نای و نوش عیش ها آباد شد
کار گر! وصف تو هرجا محضر آینده است
با قیامت قامت زیبات طغیان میکند
مذهب سنگین دلان پیچیده در پرونده است
عشق را با بینیازی پیش پایت دیده ام
اول (می) گو هر مه را به تو تابنده است
های اسـتـثمــارها! هیهات اسـتـعـمــارها!!
معبد خواب وخیال تان بسی شرمنده است
در عدالت گاه انصاف و مروت جرم تان
حلقهء اعدام را همچون خداتان بنده است
مردم زحمت کش آزاد! میهن با شماست
کشور افغان زوحدت با محبت زنده است
جمعه روز ۲۵ اپریل ۲۰۰۸ شهر تامپره کشور فنلاند
حضرت ظریفی